على محمدى خراسانى
288
شرح منطق مظفر (فارسى)
مىشود . 2 . گاه اوسط در برهان انّى ، به حسب مقام تصديق و علم ، واسطه در اثبات اكبر للاصغر است ولى به حسب مقام ثبوت و واقع نه اوسط علّت ثبوت خارجى اكبر است و نه اكبر علّت ثبوت اوسط است بلكه هردو معلول يك علّت ثالثهء مشتركى هستند و با يكديگر تلازم وجودى دارند در چنين مواردى هم از راه علم به وجود احدهما ، علم به وجود ديگرى پيدا مىشود مثال : كلما كانت الشمس طالعة كان النهار موجودا « صغرى » و كلما كان النهار موجودا كان العالم مضيئا « كبرى » فكلما كانت الشمس طالعة كان العالم مضيئا « نتيجه » در اين مثال اوسط كه وجود نهار باشد واسطه در اثبات تالى يعنى « كان العالم مضيئا » براى مقدم ( طلوع شمس ) شده و ما از راه علم به وجود نهار علم به روشنايى عالم پيدا كردهايم ولى نه وجود نهار ، علّت ثبوت و وجود خارجى روشنايى عالم است و نه روشنايى عالم ، علّت واقعى وجود نهار است بلكه هردو معلول علّت مشتركى به نام طلوع شمس هستند كه وقتى شمس طالع شد حرارت ، روشنايى ، نهار و . . . موجود مىشوند . در چنين مواردى هيچكدام از متلازمين ذاتا اولويّت ندارند واسطه در اثبات باشند . بلكه ملاك ، سبق علم است يعنى به هركدام از آن دو كه زودتر از ديگرى علم پيدا كرديم ، علم به همان يكى واسطه در تصديق و علم به ديگرى مىشود و در مقام استدلال اوسط واقع مىشود . تجزيهوتحليل مطلب اين است كه : ما از علم به احد المتلازمين ( مثلا وجود نهار ) علم به وجود علّت آن پيدا مىكنيم و كشف از علّت آن ( طلوع شمس مثلا ) مىكنيم . زيرا وجود معلول بدون علّت تامّه از محالات است ، و محال است كه ممكن و حادث بدون علّت پيدا شود و اين قضيه همانطور كه در امر بعدى بيان مىكنيم - از بديهيّات اوّليّه است و قابل انكار نيست . وقتى علم به علّت پيدا كرديم ، در قدم بعدى از علم به علّت ( طلوع شمس ) علم به معلول ديگر هم ( روشنايى عالم ) پيدا مىكنيم و يقين مىكنيم كه آن نيز موجود است . چرا كه ، تخلّف معلول از علّت تامّه از محالات است . يعنى ممكن نيست كه علّت تامّه باشد معلول نباشد همانطور كه ممكن نبود كه معلول باشد ولى علّت نباشد پس در حقيقت ما با يك